وقتی از دروازه روزگار می گذرید ، چندان چشم بر پشت سر مدوزید چرا که
آینده شاید پلی بسیار باریک باشد ؛
لحظه ای غفلت شما را به عمق " حال " سرنگون خواهد ساخت. ![]()
و تو خواهی ماند تا خدا هست
این سرشت آنهاست که قلب عاشقت را بدرند ، این فطرت آنهاست که پیکرت را فرو خفته ببینند. آنها محظوظ می شوند که گلگون کنند فرش خیابان را با سرخی خونت. همیشه اینچنین بوده اند.
اما ... تو ماندی در قلب من و او، در اندیشه میلیونها ذهن بیدار ، و ما گریستیم بر مظلومیت " ندا " ئی که در طول تاریخ پیکرش سُم کوب اسبان جهانگشایان بوده است و زندانی بندهای تعصب و جهل .... و یا مصلوب حاکمان زر و زور.
اما تو خواهی ماند همچنانکه عشق مانده است و شور و سپیده ... و قلب هایی که هر روز برای کبوتر خونین بال صلح و آزادی می تپند. و تو خواهی ماند همچنانکه ایران مانده است .
مام وطن می بالد از اینکه چون توئی را پرورده است و خاک وطن می بالد از اینکه قامت همیشه بیدار و آزادت را در آغوش گیرد.
اگر جیب ها پر باشد نه زاهد می توان بود و نه انقلابی¹
علم در جنگ با کهنه پرستی خود را پیروز می داند و با خوشحالی بسوی اعتقاد به اصول قطعی مکانیکی که همه چیز را بجز حیات می پذیرد می شتابد . وضع جوانان بسیار خوب است زیرا از ثروت و فرصت برخوردارند و قلم در دست آنهاست ادبیات همهً قواعد و قوانین کهن را نقض می کند و جسورانه ترین اقدامها با تحسین بهترین نقادان پیروز می گردد . دیگر کسی جراًت ستایش از آثار کلاسیک را ندارد و انقلابی بودن در شعر چنان باب روز شده است که رای دادن مردم به اعتدالیون و ارتجاعیون . این بی قاعدگی خنده آور را چگونه می توان توضیح داد ؟ قسمتی از آن نتیجهً ثروت ماست ، همان ثروتی که در سیاست محافظه کاری را می آورد ، در اخلاق موجب آزادی و گستاخی می گردد ، اگر جیب ها پر باشد نه زاهد می توان بود و نه انقلابی . خشک مقدسی را با ترکیبات جیوه ای نمی توان کُشت ، قاتل آن طلا و نقره است . قسمتی دیگر از آن نتیجهً تناقضی است که در دلهای خود ماست ، روحی که تشنهً آزادی است مشتاق نظم و امنیت هم هست و روحی که میان ترس و قدرت سرگردان است هم به آزادی خود می نازد و هم تکیه به قدرت پلیس دارد .
قانون آزادی ما را از دست نگرفته است ، بلکه فکر کُند و از کار افتاده ما موجب از دست رفتن آزادی می گردد ، تربیت یکسان و قدرت روز افزون تمایلات عامه در یک تودهً رو به افزایش ، شخصیت و صفات بارزه و فکر آزاد را از دست می گیرد . هر چه عوام افزون تر می شوند فرد و خواص از میان می روند ، سهولت ارتباطات و تقلید پیروی را آسان می کند و ما به سرعت شبیه به هم می شویم . همه آشکارا از یکسانی در لباس و آداب و اخلاق و تزئینات داخلی خانه و مهمانخانه و از یکسانی در تفکر و تعقل خوشحالیم شاید آزادی اخلاقی ما هم نوعی تقلید باشد .
1- ویل دورانت : لذات فلسفه - در ستایش آزادی
![]()
2- در سرزمین گفتار انبوه ، ناشنیده های به عمد و سکوت سرشار ، من یکسال پیرتر ، تو یکسال جوانتر . براستی چه نیک رسمی بود اگر در آغاز شکفتن بهار و تجدید حیات طبیعت ما نیز برای خود کارنامه و رتبه ای می داشتیم ، کاستی و نشیب ها و فراز و صعود ها را جمع و قیاسی می کردیم و سهم و هدف زنده بودن و زندگی خود را در این کره خاکی می دانستیم و شاید تعریف معقولی از آینده بدست می آوردیم. گرچه فکر می کنم که ما بیشتر از آنچه به آینده متصل شویم در گذشته فرو می رویم چرا که از حداقل شرایط و پتانسیل "حال " نیز بی بهره ایم ، برای رسیدن به سمت آینده باید از قدرت " حال " استفاده کرد اما ما تنها به گذشتن می اندیشیم . یکسال گذشت.
3- آنانکه از موهبت چند صباح اقتدار ، دنیا را ابدی و زندگی را لایزال می فهمند و برای خود پایه ها و دیوارهای آهنین می سازند چگونه نمی دانند که اندیشه محصور مانده یا خانه را ویران می کند یا سرزمین را.
کسی را که اندیشه ناخوش بود ----- بدان ناخوشی رای او گش بود " فردوسی "
4- در این روزهایی که رفت چند رخداد بسیار منقلب کننده بود ؛ رخت بربستن فرهیخته گانی از میان ما، ترور بی نظیر ، مرگ سمیه و سرنوشت امینه. دختر ذوالفقار علی بوتو¹ اگر به سرنوشت دو برادر و پدر خود دچار نمی شد شاید برای پاکستان امیدی از جنس مهاتمای بزرگ می ساخت. مرگ دهشتناک سمیه بدست جهالت مذموم هنوز خبر از پایداری فجیع عصبیّت های فکری و فرهنگی می داد ، و روزگار شور امینه ، در زوایای پوسیده و نمور شهر سومالیا نمونه ای است خرد از مصائب غیر انسانی حاکم بر میلیونها انسان مهجور.
5- از هدم و جرح طبیعت نیز بسیار سخن رفت ، فریادها برخاست و شکوه ها شد. شاید در ظاهر امر چنین باشد که به اصطلاح توسعه و تکنولوژی امروزه مسبب تخریب ها و مرگ طبیعت می گردد ، اما اگر تکنولوژی و مدرنیته دستاورد بشری است و تخریب و تلاشی حیات نیز در زمره حماقت های اوست ، این تکنولوژی و آن حماقت نیز جزیی از یک فرآیند است و اگر بواسطه تکنولوژی کنونی نیز نمی بود قطعاً حماقت در هیات ساختاری دیگر خود را نشان می داد. در حقیقت این طبیعت نیست که می میرد ، چراکه آگاهی حیات بخش فنا پذیر نیست و آنچه مقهور و میرا ست ، صور مصنوع است.
منت خدای را که سالی دگر موهبت زیبائی ها و صورت عظمت خویش را از ما دریغ نداشت. برای توان و جهد در زدودن تارهای کبر و تزویر و جهل از ذهن و کردار و توفیق عمل عنایت خاص او را آرزومندم.
سالی دگر ز عمر من و تو به
باد شد ----- بگذشت هر چه بود اگر تلخ اگر لذیذ
بگذشت بر توانگر و درویش هر چه بود ----- از عیش و تلخ کامی وز بیم و از امید
ظالم نبرد سود که یک سال ظلم کرد ----- مظلوم هم بزیست که سالی جفا کشید
لوحی است در زمانه که در وی فرشته ای ----- بنمود نقش هر چه ز خلق زمانه دید
این لوح در درون دل مرد پارساست ----- وان گنج بسته راست زبان و خرد کلید
جام جم است صفحه ی تاریخ روزگار ----- ماند به یادگار ز دوران جمشید
تقویم کهنه ای است جهنده جهان که هست ----- چندین هزار قرن ز هر جدولش پدید
هر چند کهنه است به هر سال نو شود ----- کهنه بدین نوی به جهان گوش کی شنید...
ملک الشعرا بهار
آنانکه حرمت قلم را تا مرز جان پاس می
داشتند و کلبه ساده و موقر کلام عشق و معرفت را بر زمین شرف و فرهیختن بنا می
کردند و از زخم دیار بد سگال ، بی صدا در خود فریاد می کردند و بار سنگین خرد و
روشنی بر دوش می کشیدند ، اینک نرم نرمک می روند و صحنه را برای بازیگرانی خُرد و
مغرور خالی می کنند. بقول کیمیایی : " دوره نويسندگان و شاعران زخمناک آرام
به سر مي آيد. ديگر دوره آثار بزرگ نيست. روز دلتنگي است، ابر است و زمستان سرد
است " .آن دوران و آن سالها ، گوئی قلمها از پولاد
می ساختند و مرکب ِ بی ریایی و خلوص و خرد در آن آکنده می شد ، و قدمها را صلابتی
بود در صعود به ناهمواریها و مصائب . اینک ، قلمها یی چوبی است ، موریانهً حرص و
خودبهایی و سطحی نگری خورده ، سخت بی قامت و همت ، و قدمها سست و رخوتناک در
سراشیبی ناگزیرهای مهاجم. بزرگان می روند و دنیا را با تفنن های کوچک برای آدمکها
می گذارند.
مرگ برای آنان دریچهً رهایی است رو به گستره ای ژرف و ناب ،
حلولی است در درخت سبز آفرینش برای ماندگاری و طعم خوش رستن ، و برای ما ، زندگی ،
همچنان مسخی دوّار را راقم
است.
در این اندک زمان گذشته سه فرهیخته و دلسوز
ترک ما کردند و تحمل خلاء سرد فقدان بزرگان را دشوارتر ؛ اکبر رادی ، دکتر اسدی و
استاد جعفر شهیدی. آیا زمانه توان زایش چنین رادمردان دیروز و امروز را دگرباره
دارد.
هلا ، باید این چند بازمانده آیین جود و خرد را بجان
پاس بداریم که زنگار دشخوار روزگار بی مهابا قلب ها و چشم ها را می آلاید ، مجال
اندک است و تیرهای ثاقب زمان یک به یک فرود می آیند.
گر
خمر بهشت است بریزید که بی دوست هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است