تبليغاتX
صدسال تنهایی
اجتماعی - فرهنگی - علمی - محیط زیست



ابری تیره گرد آمد و رعدی نواخت پس آنگاه بارانی جان ساز در گرفت بر زمین سوزان و پر خاک و نطفهً پنهان را محاط گردید و بر تنش الهام حیات بارید . در زیر شنهای سرخ اندک اندک جنبش آغاز ید و شکافتن در پی آمد ، و سرانجام پیکر نازک سبز خود را از میان تودهً سرخ بیرون کشید و در برابر خورشید قد برافراشت ، با دو برگ نحیف دست به دعا برمی داشت تا گرد آمدن دوباره ابرها را بیابد .روزهای بلند را می گذشت و در اوج نومیدی از سوزش خورشید و تشنگی سر به زیر می افکند .
اما روح بزرگ هماره حیات دوباره را در رگهایش می چکاند تا سپاس گوید و تن سخت گرداند در میان شنهای روان و بادهای تفتیده . بخود می نگریست که چگونه آرام آرام به خورشید نزدیکتر و از زمین دورتر می شود . روزی از منظرهً خفتن سمندری در سایه اش حظ عجیبی بر پیکرش غالب شد ، مدتها در اندیشهً این حادثه بود . دیگر بادهای تند و سوزش خورشید کمتر او را به تلاطم وامی داشت . حس بالندگی و تنومندی شور حیات بخشی را در وجود ش تزریق می کرد ، در امتداد روز ابرهای کوچک را می شمرد و برای خورشید ترانه می ساخت ، تا در تابش آبی ماه بخواب می رفت . یک صبحدم سرد بر پیکرش شدتی و لرزشی غریب یافت و گذشت ، چند گاه بعد که پی برد تحولی در پیکرش می لغزد . روزها در بیداری و شبها در خواب بیادش بود تا اینکه رستن جوانه ای ظریف را بر شاخه اش حس کرد ، بلوغ یک حیات و بیداری یک غنچه . با تولدش شوری بی وصف بر جانش بارید و انتظار لحظه دیدار ش را با ابرها می شمرد . در صبحدم یک بهار با دیدن گل حیاتش سرمست و مفتون ابرها را ندا داد ، آسمان را می چشید و خورشید را در وجود ش حس می کرد ، تا چند گاه خواب از چشمانش ربوده شد . برایش شعر می گفت و نوازش می کرد گلبرگ های ناز کش را . حیات برایش ابدی می نمود و زمین کوچک . ناگه ، بادی پائیزی وزیدن گرفت ، آسمان تیره گشت و خورشید پنهان .
رهگذری از کنارش گذشت ...........
دورتر رهگذر خام گلی در دست را می بوئید .
دورتر می چکید خون از ساقهً مجروح مادر و ، برگهایش هر دم به زمین نزدیکتر می شدند .

                            

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 12:53  توسط بامداد  | 

 کیف صورتی

 

 

بچه با صدای بلندی آواز ، که نه فریاد می کشید . حتماً پدرش توصیه کرده بود که شاید بدرد آینده اش بخورد . صدای آکاردئون که بسیار بد نواخته می شد در ساعتی دیر هنگام از شب ، سکوت محله را شکسته بود . خیلی ها خواب بودند . دری باز شد و مرد به خیال اینکه کمکی می رسد بطرف آن راهش را کج کرد ، " الآن چه وقت ساز و سروده مرد حسابی مردم خوابند برو پی کارت " . مرد گفت : خدا خیرت بده حاج آقا دستت برسه به .... کمکی کن در راه خدا ......" همسایه صحبتش را بلافاصله قطع کرد " برو آقا جان ، برو پی کارت والا ......" و در را محکم پشت سرش بست . مرد دست بچه را گرفت و غرولندی کرد " بیا بریم مثل اینکه دیگه وقتمون تموم شده. بچه گفت : بابا چقدر پول درآوردیم ؟ مرد گفت :نمیدونم باید بشمرم.حالا وقتش نیست. تا خانه کلی راه داریم.زود باش بریم. 

رفتند تا شاید به آخرین اتوبوس یا مترو برسند ، در مسیر حرکت مترو پدر پولهایش را به آرامی و با وسواس می شمرد . بچه گفت : بابا میشه اون کتابی رو که بهت نشون دادم برام بخری ، تورو خدا بابا . پدر گفت : نمی دونم فعلاً خسته ام ، هنوز پول اجاره خونه عباس آقا را نتونستیم جور کنیم ، تو فکر کتابی . بچه گفت : بابا تورو خدا آخه اون که زیاد گرون نیست ، خیلی دوستش دارم . و در رویای ورق زدن کتاب و تصاویر ش فرو رفت .

بابا تورو ..... و پدر پس گردنی محکمی بر او نواخت . بچه لحظه ای ساکت ماند و بعد شروع کرد به گریستن .

در کنارشان دختر کوچکی که همراه پدر و مادرش بود مبهوت رفتار آن دو شده بود . دخترک دست در کیف صورتی رنگش کرد و کتابی را که دیروز پدرش خریده بود بیرون آورد و در لحظه ای بدون آنکه پدر بچه متوجه شود آن را به سمت بچه گریان برد و با حرکت سرش به او فهماند که کتاب را بگیرد و بچه با تعجب و خوشحالی آن را گرفت و در میان کاپشن مندرس اش مخفی کرد ، بعد سرش را به آسمان گرفت و تبسمی کرد .

دست پدر را تا به خانه اشان در دست داشت .

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 20:52  توسط بامداد  |