![]()
بچه با صدای بلندی آواز ، که نه فریاد می کشید . حتماً پدرش توصیه کرده بود که شاید بدرد آینده اش بخورد . صدای آکاردئون که بسیار بد نواخته می شد در ساعتی دیر هنگام از شب ، سکوت محله را شکسته بود . خیلی ها خواب بودند . دری باز شد و مرد به خیال اینکه کمکی می رسد بطرف آن راهش را کج کرد ، " الآن چه وقت ساز و سروده مرد حسابی مردم خوابند برو پی کارت " . مرد گفت : خدا خیرت بده حاج آقا دستت برسه به .... کمکی کن در راه خدا ......" همسایه صحبتش را بلافاصله قطع کرد " برو آقا جان ، برو پی کارت والا ......" و در را محکم پشت سرش بست . مرد دست بچه را گرفت و غرولندی کرد " بیا بریم مثل اینکه دیگه وقتمون تموم شده. بچه گفت : بابا چقدر پول درآوردیم ؟ مرد گفت :نمیدونم باید بشمرم.حالا وقتش نیست. تا خانه کلی راه داریم.زود باش بریم.
رفتند تا شاید به آخرین اتوبوس یا مترو برسند ، در مسیر حرکت مترو پدر پولهایش را به آرامی و با وسواس می شمرد . بچه گفت : بابا میشه اون کتابی رو که بهت نشون دادم برام بخری ، تورو خدا بابا . پدر گفت : نمی دونم فعلاً خسته ام ، هنوز پول اجاره خونه عباس آقا را نتونستیم جور کنیم ، تو فکر کتابی . بچه گفت : بابا تورو خدا آخه اون که زیاد گرون نیست ، خیلی دوستش دارم . و در رویای ورق زدن کتاب و تصاویر ش فرو رفت .
بابا تورو ..... و پدر پس گردنی محکمی بر او نواخت . بچه لحظه ای ساکت ماند و بعد شروع کرد به گریستن .
در کنارشان دختر کوچکی که همراه پدر و مادرش بود مبهوت رفتار آن دو شده بود . دخترک دست در کیف صورتی رنگش کرد و کتابی را که دیروز پدرش خریده بود بیرون آورد و در لحظه ای بدون آنکه پدر بچه متوجه شود آن را به سمت بچه گریان برد و با حرکت سرش به او فهماند که کتاب را بگیرد و بچه با تعجب و خوشحالی آن را گرفت و در میان کاپشن مندرس اش مخفی کرد ، بعد سرش را به آسمان گرفت و تبسمی کرد .
دست پدر را تا به خانه اشان در دست داشت .