و تو خواهی ماند تا خدا هست
این سرشت آنهاست که قلب عاشقت را بدرند ، این فطرت آنهاست که پیکرت را فرو خفته ببینند. آنها محظوظ می شوند که گلگون کنند فرش خیابان را با سرخی خونت. همیشه اینچنین بوده اند.
اما ... تو ماندی در قلب من و او، در اندیشه میلیونها ذهن بیدار ، و ما گریستیم بر مظلومیت " ندا " ئی که در طول تاریخ پیکرش سُم کوب اسبان جهانگشایان بوده است و زندانی بندهای تعصب و جهل .... و یا مصلوب حاکمان زر و زور.
اما تو خواهی ماند همچنانکه عشق مانده است و شور و سپیده ... و قلب هایی که هر روز برای کبوتر خونین بال صلح و آزادی می تپند. و تو خواهی ماند همچنانکه ایران مانده است .
مام وطن می بالد از اینکه چون توئی را پرورده است و خاک وطن می بالد از اینکه قامت همیشه بیدار و آزادت را در آغوش گیرد.
آنانکه حرمت قلم را تا مرز جان پاس می
داشتند و کلبه ساده و موقر کلام عشق و معرفت را بر زمین شرف و فرهیختن بنا می
کردند و از زخم دیار بد سگال ، بی صدا در خود فریاد می کردند و بار سنگین خرد و
روشنی بر دوش می کشیدند ، اینک نرم نرمک می روند و صحنه را برای بازیگرانی خُرد و
مغرور خالی می کنند. بقول کیمیایی : " دوره نويسندگان و شاعران زخمناک آرام
به سر مي آيد. ديگر دوره آثار بزرگ نيست. روز دلتنگي است، ابر است و زمستان سرد
است " .آن دوران و آن سالها ، گوئی قلمها از پولاد
می ساختند و مرکب ِ بی ریایی و خلوص و خرد در آن آکنده می شد ، و قدمها را صلابتی
بود در صعود به ناهمواریها و مصائب . اینک ، قلمها یی چوبی است ، موریانهً حرص و
خودبهایی و سطحی نگری خورده ، سخت بی قامت و همت ، و قدمها سست و رخوتناک در
سراشیبی ناگزیرهای مهاجم. بزرگان می روند و دنیا را با تفنن های کوچک برای آدمکها
می گذارند.
مرگ برای آنان دریچهً رهایی است رو به گستره ای ژرف و ناب ،
حلولی است در درخت سبز آفرینش برای ماندگاری و طعم خوش رستن ، و برای ما ، زندگی ،
همچنان مسخی دوّار را راقم
است.
در این اندک زمان گذشته سه فرهیخته و دلسوز
ترک ما کردند و تحمل خلاء سرد فقدان بزرگان را دشوارتر ؛ اکبر رادی ، دکتر اسدی و
استاد جعفر شهیدی. آیا زمانه توان زایش چنین رادمردان دیروز و امروز را دگرباره
دارد.
هلا ، باید این چند بازمانده آیین جود و خرد را بجان
پاس بداریم که زنگار دشخوار روزگار بی مهابا قلب ها و چشم ها را می آلاید ، مجال
اندک است و تیرهای ثاقب زمان یک به یک فرود می آیند.
گر
خمر بهشت است بریزید که بی دوست هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است
جامعه سالم به جامعه ای اطلاق می شود که در آن بمب و موشک هوشمند و جنگنده مدرن بیش از استاد و کتاب و کسب علم و معرفت دارای ارزش و اهمیت می باشد : " کسري بودجه همچنان دامن فرهنگيان را گرفته در حال حاضر آموزش و پرورش بين دوهزار تا دو هزار و 500 ميليارد تومان کسري دارد " ¹
جامعه سالم به جامعه ای اطلاق می شود که در آن صدها میلیارد دلار ($ billion) از رانت ها و باندهای اقتصادی به جیب عده ای خاص واریز می شود ، اما "١ /٧ ميليون کودک در حسرت مدرسه " باید باقی بمانند و سرگردان میان ناهنجاری های متنوع و خطرناک جامعه غوطه ور شوند.
جامعه سالم به جامعه ای اطلاق می شود که در آن تونل هوشمند و بزرگراه و میانگذر های مدرن برای اتومبیل های میلیونی احداث می شود ، روزانه ٦۵ میلیون لیتر ( بعبارتی معادل ٠٠ ٦۵ میلیون تومان ) بنزین مصرف می شود ، میلیونها ساعت اتلاف وقت در ترافیک و میلیاردها ریال خسارات مالی ، جانی و روانی و آسیب های عظیم به محیط زیست² به همراه دارد تا چرخ روزگار خودرو سازان و واسطه ها و پیمانکاران و ..... روان بچرخد. سیاست̗ به هر ایرانی یک خودرو آنهم غیراستاندارد و بزور اقساط غالب کردن به مفهوم مهندسی توسعه پایدار و مدیریت استراتژی های دور نگر و فورسایت نیست.
جامعه سالم به جامعه ای اطلاق می شود که فراگیرترین رسانه آن ( صدا و سیما ) ، مبلغ و مروج فرهنگی است که بی احترامی و گستاخی به والدین ، خرافات ، سانسور ، چرب زبانی و تملق و ریا در آن موج می زند ، گرچه همه این کژی ها در جامعه ملموس و مشهود است ولی نبایستی بلحاظ جلب نظر مخاطب بدان دامن زد و افکار و اذهان کودکان و قشر جوان را تخدیر کرد و به بازی گرفت.
جامعه سالم خصوصیات فراوان دیگری نیز دارد .........
1- رقم بودجه نظامی کشور در سال 1386 معادل 6680 میلیارد تومان
2- رقم بودجه سازمان محیط زیست کشور 120 برابر کمتر از رقم نظامی و معادل 56 میلیارد تومان
گرامی داشت روز کودک
کودکان وجودی پاک و سرشتی زلال ، طبیعتی بی غش و شوری زیبا دارند. در خلوص و طراوت و سادگی اشان ، نشان هایی الهی را می توان حس کرد و دریافت.
امید که دیگر هیچ کودکی بر کره زمین از سودان و زیمبابوه و اریتره تا عراق و افغانستان ، گرفتار رنج و اندوه و فقر و گرسنگی و ...... کودکی̗ پر درد و خاطرات سیاه نباشد .
امید که دیگر هیچ کودکی با حقارت و جور و شلاق و زخم آشنا نباشد و صلیب مرگ بر پیشانی اش ننشیند .
برای آن روز امیدوار باشیم و دعا کنیم .


سالانه٢٢٣ ميليون كودك متحمل انواع تجاوزات جنسي ميشوند
٨٠تا ٩٣ درصد كودكان جهان قرباني تنبيهات فيزيكي در خانهها هستند
شرم بر دستانی که می آلایند و نفس های مرغان پرواز را می گیرند ، آبی آبها را تیره و ماهیان را مقهور می خواهند . شرم بر دستانی که عمارت های ملون خود را بر تل فنا شده مخلوقات بی گناه بنا می کنند و طراوت سبز و پاک طبیعت را خاکستر اندود می خواهند .

در دو سوی ما انسانهایی هر روز در کشاکش و جدال با عفریت سیاه جنگ و تباهی به سرنوشت نامعلوم خویش فکر می کنند . کسانی که چهره کریه و پلشت جنگ را از نزدیک دیده اند می دانند که این دیو منفور برخاسته از زوایای تاریک و علیل مغز آدمی تا چه حد ویرانگر و مخوف و بی رحم است . نرمین عثمان ، وزیر محیط زیست عراق می گوید که از آغاز جنگ تا بحال بدلیل استفاده آمریکا از سلاح های حاوی اورانیوم غنی شده ، شمار مبتلایان به سرطان بشدت افزایش یافته است . اگر درهر جای دیگری از کره زمین ، در اثر حوادث ناخواسته طبیعی یا غیرطبیعی ، عده ای دچار آسیب یا مرگ شوند ، نگاه ها را بخود معطوف کرده و پیامهای همدردی و تسلیت سرازیر می شوند ، اما مرگ و نقص این بخت برگشته گان آنهم بطور روزانه و مکرر، گویا برای سایرین عادی و تکراری شده است . چه سخت روزگاری است عادی شدن مرگ و ویرانی ، چه سخت رسمی است یتیم و بی پناه ، آواره و معلول ماندن ، چه در عراق یا افغانستان یا رواندا ، هر جا ، چه تفاوت می کند . تاریخ بشری مملو از صفحاتی است که در آن دون اندیشهً یک یا چند نفر ، بیشمار انسانهایی بی گناه را برای بدست اوردن خاک ، نفت ، طلا ، صدارت یا کینه توزی و ..... به خاموشی و نیستی کشانیده است .
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او که تا ابد بریده باد نای او "ملک الشعرا بهار"

به کجای این جهان پهناور تعلق داریم
روزها بسرعت برق میدوند و از کنارمان می گذرند ، زمان برایمان مفهوم جهانی اش را از دست داده است ، آرزوها یمان چقدر سطحی و کوچک شده اند ، از طلوع تا غروب همهً روزنه ها را می گردیم تا مگر شبی را نرم غوطه ور شویم و کاخ کوچک خواسته ها را کنار برکهً داشته ها بسازیم و از جوی رویا ها آب خنکی بنوشیم ، بسرعت قضاوت می کنیم و به نتیجه می رسیم ، محکوم می کنیم ، تاًیید می کنیم ، خوب برانگیخته می شویم و زشت بر آشفته ، از کنار فجایع بی حوصله و اعتنا رد می شویم تا گریبان گیرمان نشود ، کار می کنیم یک ساعت مفید ، در سال ده دقیقه می خوانیم ، انتظارها داریم جهان شمول و آرمانی . گفتار و رفتار و کردار را بنام مد ، تجدد و جوان گرائی به بازی می گیریم و در رسانه ها آن را تبلیغ می کنیم . خشم از نداشته ها مان کودکان را می آزارد و مجروح می کند ؛ فزونی داشته ها مان آنان را سست و سیراب و گستاخ می کند . ساعت ها را در کنار مظاهر تکنولوژی بسر می کنیم و دریغ می کنیم درنگی کوتاه و نگاهی مهربان را از والدین تنها . به کجای این جهان پهناور تعلق داریم . به کدام سمت و سوی می کشانند مان . میلیاردها براحتی و ساکت از کف می رود و برای پشیزی در کوچه و خیابان فریاد می زنیم ، فحاشی می کنیم ، و انسانی را مجروح می کنیم . پشت یک اتومبیل یا یک میز از خود بیخود می شویم ، گوئی بر ارابهً گلادیاتوری به جنگ نشسته ایم و یا اریکه ای جبروتی بر ما نازل شده است ، تمام دنیا را برای خود می خواهیم و دیگر هیچ . مصرف می کنیم و مونتاژ . پروندهً تولید مان یا در چنبرهً بوروکراسی می سوزد یا در دایره سودازدهً درهم و دلارها یکنواخت می چرخد .
محیط حیاتی و مجال تنفس و نشاط را براحتی به صدها طریق آلوده ، تخریب یا معدوم می کنیم . در حیطه مدنیت و تکنولوژی ، تقلید و کپی را بعنوان تنها راه ممکن می پذیریم . حریم و حرمت های انسانی را حق به جانب می شکنیم .
فحشای مدرن می طلبیم و اسب تروای تجدد را تا درون ارگ اصالت و هویت بدرقه می کنیم و آنگاه خسته و وامانده به هر آنچه ما را سرشته است می تازیم و بجای هر دیکتاتور بزرگی هزاران خودکامه کوچک می نشانیم .
پرندهً تفکر را در کانال های زیبای از پیش ساخته شده پرواز می دهیم ، سیمرغ اندیشه و معرفت را با قناری چرب زبان خوش سرا ، مفتخر معاوضه می کنیم ، آن را هم در قفس ذهن به تماشا می گذاریم .
اما .......
شاید وقتی دیگر ، سراسیمه و حیران از خواب سنگینِ سالها ، نجوای دلنشین مادر پیر خبر شاد بدنیا آمدن طفل سیمرغ را برایمان مژده دهد .
" بلند شو .... ببین چه زیبا است ..... همان که سالها در انتظارش بودی ...... "
چند وقتی است که تقریرات بزحمت به انتها می رسند ، گوئی سالها طول می کشد ، موضوع گم می شود ، بعمد پنهان می شود تا بدنبالش بگردم ، کلمه بیکبار محو می شود ......... از این شاخه به آن شاخه ، پرنده فکر و جان یحتمل پریشان است ، بال بال می زند ، نمی دانم قصد کجا را دارد ، باز هوای کدام دیار تازه به مشامش خورده است . بیاد آن جمله ای که در سوگ پدر خواندم می افتم ، شوق پرواز را از هیچ پرنده ای نتوان گرفت حتی در قفس . در یک چنین حال و هوایی همیشه برای لحظاتی هر چند کوتاه در قفس را می گشایم ، فرصت می دهم تا سیر کند از آن کسر کوچک ثانیهً نخستین انفجار انرژی تا دل میلیاردها کهکشان و ستاره ، سیراب شود از ابهت خلقت و عظمت مسافتهای نوری و سجده کند بر زیبایی و سکوت پر رمز و راز کائنات . این مکاشفه خلسه ای معنوی تواْم با آرامش را بر پیکر ذهن آدمی مستولی می کند .
و دوباره مرور کردن شگفتیهای آفرینش از ۱۵ میلیارد سال قبل تا بحال .
محور عمودی زمان – محور افقی مکان :

" با سپاس از دکتر ابراهیم ویکتوری بخاطر ارسال تصویر "
برداشت کوتاه
در مسیر روزانه ام خیلی به این نکته فکر می کنم که این آدمها را چه می شود ، بعد ناخودآگاه مسخ کافکا در ذهنم ورق می خورَد . آنقدر فرورفته اند که انگار صدها سال به همین صورت سپری خواهد شد. بیاد جلسه اخیری که در پاریس راجع به آلودگی هوا و معضلات تهران تشکیل شده بود و گزارش تاًسف بار آن افتادم .... یک نفر پیاده شد و براه خود رفت . دیروز بخش سوم گزارش شورای جو زمین در اجلاس بانکوک را می خواندم و فاجعه ای که در راه است ، بسیار مصیبت بار بود .... راننده داشت با ماشین جلویی مرافعه می کرد و پرت و پلاهای متداول نثارش می کرد. فکر زمان از دست رفته ذهنم را مشغول کرد ، چقدر زود سپری شد و به پاییز رسیدیم . مستقیم .... مسافری سوار شد .
نسیم مرطوب خنکی به صورتم خورد و چشم انداز فضای سبزی را از پنجره اتومبیل به رخ کشید . روزنامه ای در دست مسافر بود ، شرم الشیخ ، آمریکا ، گزارش ، بودجه ، هوا ، اینترنت. پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم و چقدر طولانی بنظر می رسید . عابرین در رفت و آمد بودند ، پیر، جوان ، آرام ، سراسیمه . از این همه چند نفر در فکر شان فردای تاریک زمین بود و خشکسالی سودان و مرگ روزانه کودکان فقر ، نابودی جنگلها ، فرسایش خاک ، تشنج های پلی تکنیک ، چهارصد میلیارد کهکشان . اگر هم باشد بالاجبار دو روز بعد فراموش می کنند . خواب و خیال آقا ، شدنی نیست با این اوضاع .... یک لحظه بنظرم رسید که مخاطب منم .... راننده با یکی از مسافران بحث می کرد .
چه عذر و گناهی ، باید برای بقای خود تلاش کنند .
تشکر من همینجا پیاده می شوم .
فقر ، جهل و جنگ
از هنگام فرود آمدن اولین ضربه بر پیکر ها بیل ، تا به امروز ، انسان حامل و عامل پیامهای گوناگونی بوده است که بد یمن و کریه ترین آن فقر ، وحشتناک و ددمنشانه ترین آن جنگ و غم انگیز و مصیبت بار ترین آن جهل بوده است. فقر تمامی جان را میدرد و روح را مستعد پذیرش جهل می کند و در فرصت مناسب ، شمشیر خودخواهی ، طمع و پلشتی جنگ ، کار را تمام می کند .
گویی هیچ پایانی بر این تراژدی متصور نیست ، هر روز در هر نقطه از این گوی دوّار به نمایش در می آید و تمامیت وجدان و صلابت شعور و خرد ورزی آدمی را در دادگاه هستی به جایگاه متهم فرا می خواند.
آن نوجوان دوازده ساله که پای در باتلاق طالبان می نهد و حضور خود را با فشردن کارد بر گلوی رقیبش به رخ می کشد ، یا این کینه توزی که در سومالی ، رواندا ، سودان یا هر جای دیگر ، سینه هم وطنش را با گلوله ای داغ می درد ، دانشجویی که خوابگاه و همقطارانش را به رگبار می بندد ، سرباز آمریکایی که به اجبار می کشد ، نمونه های خُردی هستند از قربانیان این تراژدی. هیچ تفاوت ندارد که بر این رفتار ها یا انگیزه ها چه نام می گذارند .
جنون ، بیماری روانی ، تجاوز به خاک ، خیانت ، دمکراسی و..... . فقر یعنی نداشتن ، نبود ، کمبود ، نقص ، در هر زمین و زمانه ای . آنکه پنجاه میلیون انسان را به نام برتری نژاد می کشد و فاشیسم و نازیسم بر پا می کند ، یا آنکه اندیشه را به حصار و حبس و زنجیر می برد و انکیزیسیون را رواج می دهد ، هر دو از فقر و جهل رنج می برند. هر دو در موجودیت انسانی خویش نقصی و نبودی دارند و بر این فرض اند که حفره های خالی در زوایای تاریک ضمیر خود را بدین وسیله پر کنند. اینان رنج می برند از آرامش از منطق از شعور و تفکر ، از اینکه پرنده ای نوازش شود یا خانه ای آباد ، از دست هایی که به عشق و یاری دراز می شوند ، از کودکانی که می خندند و می شکفند ، از یکسان بودن و یکی شدن و ... از انسانیت . چه تفاوت دارد که چه نامند شان ، چنگیز و نرون و هیتلر یا عمروعاص و راسپوتین و گوبلز . همه یک کار می کنند اما در موقعیت و زمانهای متفاوت .
چهره رنج و گرسنگی ، چهره ویرانی و خون و چهره درد بشری ، در نگاه کودکی که نمیدانم به چه می اندیشد موج می زند .
شاید به تکه ای نان ، سقفی امن ، مادر و فردایی ........

عشقهایی هست که سر به مهرند
عشقهایی هست که سر به دارند
در کویری بیکران و خسته
خانه هایی هست که سقف آبی دارند
خانه هایی هست که گلدان های خالی دارند
آدم هایی که همیشه دستها شان تهی
آدمهایی که همیشه قلبها شان پر
می خوابند در کنج اندیشه ها ی سبز
می خوانند در ته باغ های خاطره
می گریند برای مرگ یک چکاوک
آدمهایی هست لبریز از فریاد
بی صدا ، مواج
هستند اما صداهایی که می فروشند عشق را
سر کوچه های تزویر و ریا
هستند اما سقفهایی بلند که می فروشند فخر به ماه
آدم هایی پر از سفره های رنگی شهوت
که همیشه دستهاشان پر، قلبهاشان خالی
می خوابند در ایوانی فراخ بی اندیشه
سایه هاشان پاس میدارند از هراس یک موج
خوابشان می ستاید ، دار کریه بلند ی را
که دستان سیاه پیر میکشند سر عشق را تا ته آسمان
" اما همیشه هستند عشقهای آبی
در کنج اندیشه های سبز "
پاییز 1385